اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهارم :
عطر ملایم زیر بینیاش پیچید چشمانش به سختی قلاب گرفتند و بالاتر رفتند جایی که رشته موهایش بیرون افتاده بودند. نهال التماس کرد و پیرمرد نزدیک شد:
-سلام جَوون!
یادش آمد سلام نداده. سرش را تکان داد و سلام غرایی کرد. هر دو مرد از اتاق خارج شدند . پیرمرد که تسبیح دانه درشتی دستبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

لطفا صبر کنید...

سمانه
0بله خوب بود