پارت چهارم :

عطر ملایم زیر بینی‌اش پیچید چشمانش به سختی قلاب گرفتند و بالاتر رفتند جایی که رشته موهایش بیرون افتاده بودند. نهال التماس کرد و پیرمرد نزدیک شد:
-سلام جَوون!
یادش آمد سلام نداده. سرش را تکان داد و سلام غرایی کرد. هر دو مرد از اتاق خارج شدند . پیرمرد که تسبیح دانه درشتی دست

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    بله خوب بود

    ۱ سال پیش
  • کیمیا

    0

    و

    ۲ سال پیش
  • رهت

    0

    جالبه

    ۲ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️