اینکا به قلم شهره احیایی
پارت یک :
دستی به پلکهایش کشید از بغل چشم نگاهی به کارتنهای باز نشده انداخت پوفی کشید این همه ضرر را چهطور جبران میکرد. دست برد و پنجره را بست خنکای اردیبهشت هم نتوانسته بود کرختی را از سرش در کند. سلانهسلانه به طرفِ کارتنها رفت خم شد دوباره به نوشتههایش نگاهی کرد عمیق و بادقت!
صاف ایستاد دست به کمر لبش را مک زد، مردمکهایش تا عقربههای ساعت رفتند معلوم نبود امروز را به چه بهانهای دیر کرده، دوباره پشت میز نشست با پاهایش ضرب گرفت خودکار را برداشت بیهدف شروع به خط خطی کردن کاغذ زیر دستش کرد. دقیقه نگذشت که ضربهای به در خورد. بفرماییدی گفت، منشی جوان سرش را داخل آورد:
-جناب خسروی!
همزمان با دستو ابرو اشاره کرد و دختر با لبخندی دلنشین وارد شد.
دست زیر چانه مشغول گوش کردن به صحبتهای خانم صبوحی بود چشمش کاغذهای روی میز را رصد میکرد حرکتی به خودش داد و دستش را سمتِ برگهها برد دخترجوان یکریز گزارش میداد سرش از صدای زنگداری که کنارِ گوشش وزوز میکرد سنگین شده بود دلش میخواست یک چسب بزرگ روی لبانِ رژ زدهاش میچسباند وخلاص. پوف سنگینی کشید با دست اشارهای کرد.
-خانم صبوحی...این جنسهایی که فاکتورش رو توضیح دادین به نظرم با آقای شریفی در موردش صحبت کنین.
سرش را کج کرد و نگاهش را بالا گرفت تا عکس العمل منشی جوان را ببیند.
-اوم...آقای شریفی خودشون گفتن به شما نشون بدم.
در دلش لعنتی فرستاد قصد اردلان را میدانست. حکمتِ شرکت ورشکسته و منشی جوان را نمیتوانست هضم کند لب بالا را زیر دندان فشاری داد:
-باشه بذارید رو میز خودم بهشون رسیدگی میکنم.
دخترجوان لبان غنچهاش را با صدا از هم باز کرد و تابی به ابروهایش داد:
-چشم هر طور شما صلاح میدونید.
لبخندِ پر عشوهای زدو پشت چشمی نازک کرد. با ته خودکار روی میز ضرب گرفته بود. هنوز بیرون نرفته صدایش کرد:
-خانم صبوحی!
دخترجوان ابرو باالا داد:
-بله!
-اگر مایل به ادامهی همکاری هستید ظاهرتون و یککم اداریتر کنین.
منشی جوان با چشمان گرد شده نگاهش کرد. مرد روبه رویش بیش از حد جدی به نظرمیرسید هیچ خوشش نیامد که چین به بینی اش افتاد بدش انگار بدش نمیآمد در کنار کار خوش هم بگذراند. دختر که قهرآلود بیرون رفت نفسش را رها کرد باید به وقتش دُمِ اردلان را قیچی کند. گوشهی کاغذها را بالا برد حوصله کار نداشت بعد ازده سال سگدو زدن کارشان به خنسی خورده بود. روبه رویشان دیوار بتونی کاغذبازی و اشکال تراشی قد علم کرده بود جنسهایی که چندماه پیش با دلارارزان خریده بودند مدت زیادی در کمرگ مانده بود و حالا تاریخ مصرفشان گذشته بود و راهی برای بازگرداندشان نداشتند واسطهی جَلب سر زیر بار نمیبرد. اگر میخواست وجدانش را زیر پا بگذارد سه سوت میتوانست آبشان کند، اما نباید به حرف اردلان گوش میکرد. مواد خوراکی گزینهی خوبی برای تجارت نبود. بدون آشنایی و پول هنگفت نم توانستند به موقع شیتیل بدهند و بارشان را خالی کنند. با نوکِ انگشت پوشه را به عقب هل داد. مشتی روی میز زد. باید فکری میکرد شاید با فروش آپارتمانش بتواند بدهیهایش را صاف کند. سرش را تکان داد با چه سختی بعد از چند سال توانسته بود خانهای بخرد. صفحهی گوشیاش که خاموش و روشن شد نگاهش باریک شد یادش آمد سایلنت کرده بود حوصلهی هیچ کسی را نداشت تنش را جلو داد صفحه دوباره روشن شد شماره ناشناس بود، حتما طلبکار بود لبش را تَر کرد باید بیخیالش می شد؛ اما دوباره همان شماره زوم کرد روی عددها درون شهری بود بیمیل گوشی را بالا برد صدا صاف کرد قبل از آن که بفرمایید بگوید صدای نازکی شنید:
-اَلو...اَ..اَلو!
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
samin
0خوبه
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
💜🌸
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
💜🌸
۲ سال پیشsamin
0خوبه
۲ سال پیشاعظم
0❤️ 🔥
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
❤️
۲ سال پیشپرستش
0خوبببب
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
💖💜
۲ سال پیشfetema
0عالیع
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
ممنونم
۲ سال پیشکیمیا
0عالی
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
سپاس
۲ سال پیشکیمیا
0عالی
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🌸🙏
۲ سال پیشmahya
0عالی بودددود
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🌸🙏
۲ سال پیشفاطمه
0عالی
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
💜🌸
۲ سال پیشهانیه حسینی
0خوب
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🌸💜
۲ سال پیشمریم
0عااالی
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🌸💜
۲ سال پیشدیانا
0عالی
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🙏❤️
۲ سال پیشهانیه حسینی
0خوب
۲ سال پیشرضا
0بدنبود خوب بود
۲ سال پیش
شهره احیایی | نویسنده رمان
🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عالی
0عالی