پارت بیست و چهارم :

پرستار اومد سرُم‌و از دستم کشید و گفت: -می‌تونی بری.
بلند شدم و نگاهی به ساعت مچیم کردم. تازه دوازده بود! باید می‌رفتم زندان. باید به شیدا می‌گفتم.
از تخت که پایین اومدم سرم کمی گیج می‌رفت، اما سعی کردم تعادل خودم‌و حفظ کنم.
از اتاق که بیرون رفتم با دیدن چهره‌‌ی پندار حس دوگانگی بهم دست داد! هم خیلی ازش بدم میومد، هم می‌گفتم تقصیر اون نبوده. اما چه مقصر باشه و چه بی‌تقصیر حÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    به همین راحتی کشتن هیچ کاری هم نمیشه کرد

    ۳ سال پیش
  • ندا

    4

    سلام عالیه اگه امکان دارپارتوزیادکنید نخونده تموم میشه

    ۳ سال پیش
  • طنین

    7

    خسته نباشید،امکانش هست یکم پارت هارو طولانی تر کنید؟ خیلی کمه تا میایم بخونیم تمومه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️