پارت نود و پنجم :

با دیدن پارس سفید و فردی که کنار آن ایستاده بود ،تمام وجودم ذوب شد ،قدم هایم نای بلند شدن نداشتند ،بالا و پایین شدن قفسه سینه ام را به خوبی حس می کردم ،از اضطراب، از هیجان ،از حس هایی که قالب درست و خوانایی نداشتند ،شیدا که کمی جلو رفته بود ،بازگشت :
_ چی شده سوگل ،حالت خوبه ؟
دستم را مشت کردم و با اخمی درهم به آرمان زل زدم ،شیدا رد نگاهم را گرفت.
_ سوگل اون آقا رو می شناسی ؟ اتفاÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️