پارت نود و چهارم :

شب از نیمه گذشته بود که به خانه رسیدیم .بعد از سالن همگی برای بدرقه عروس و داماد تا در خانه شان رفته بودیم .من و مادرم و ایمان در ماشین عمو نشسته بودیم .عمو و زن عمو آنقدر برای این مدت از من تشکر کرده بودند که من شرمنده ی محبت هایشان شدم .برق رضایت در چشمان مادرم ،نشان از خوشحالی اش برای محمد بود .او همیشه محمد را به مانند پسرش دوست داشت و امشب نیز برای لحظه ای ،زن عمو را رها نکرده بود .
_عØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️