راز شبانه به قلم ساناز لرکی
پارت شصت :
درد شبانه را احاطه کرده بود. بدون اینکه چشم بگشاید حس عمیق استیصال وجودش را در برگرفت. احساس کرد روی تخت خوابیده است . شبیه یک ریشهی از خاک درآمده بود که باد هر لحظه به سویی میکشاندش. جرئت چشم گشودن نداشت. احساس کرد نوعی آرامبخش درونش هست احتمالا نوعی مورفین بود که در خونش جریان داشت.
احساس بیوزنی میکرد و سرش گیج میرفت. سعی کرد دستان و پاهایش را تکان بدهد. میترسید تبدیل
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری گلی
2جوری گریه کردم سر این رمان که نگم💔 آراز هم فهمید چه غلطی کرده ، فهمید اما چه بد موقع ،یه جوریه دلت به خاطر بلاهایی سرشون اومده به درد میاد گریه می کنی و غلطای اضافشون رو میبینی میخوای مجازات شن چون کاراشون رو توجیه نمیکنه . این رمان برای خیلی قبله اما الان اپستین رو که میبینی... زارزار گریه کردم
۴ ماه پیشغزال
1هعیییی بمیرممم💔
۴ ماه پیشایدا
1یعنی فقط منم و از مردن اراز ناراحت نشدم ؟ انگشت شبانه رو قطعععع کردداا یادتون رفته
۵ ماه پیشمترسک
0وایییییییییی خدایا اصلا نمی خوام قبول کنم اراز چیزیش بشه وااای😭😭😭
۵ ماه پیشگلی
0اراز خیلی گناه داشت کاش
۵ ماه پیشK
2دردی که آراز داشت میخوردم و زجری که شبانه میکشید رو خیلی خوب منتقل کردی خانم لرکی
۵ ماه پیشویونا
0از این کلیشه متنفرم که همیشه پسر گناهکار قربانی میمیره...بسی غمگین شدم
۵ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
اینقدر این پیامتو دوست داشتم مخاطب صالح منی
۵ ماه پیشویونا
1سلام من فن جدیدتم
۵ ماه پیشمهسا
2دلم میخواد منطقی فکر کنم و بگم خوب شد که آراز مرد به سزای اعمالش رسید ولی نمیتونم...💔
۶ ماه پیشHln
1دلم واسه آراز کباب شد حتی فکرشم نمی کردم آخه چرا😭
۶ ماه پیشGOLBARG
1می دونستم آراز قراره بمیره ولی فکر نمی کردم با خودکشی..._واقعا غمگین شدم
۱۱ ماه پیشNikii
0وای اراززز😫
۱۲ ماه پیشFatemeh
0واییییییی نه من اراز چرا مرددددد خیلی گناه داشت😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۱۲ ماه پیشNajva
3آراز خودش جواب کارای خودشو داد.🖤🥀
۱ سال پیشSodaba
2آراز بیچاره 💔😭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
0دلم میخواد در اوج اندوه این پارت مثبت فکر کنم. زندگی آراز سراسر زجر بود حتی بدون اینکه کسی وقت کنه مجازاتش کنه...پس الان بالاخره آروم شد و این چقدر دردناکه😭💔