به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و یک :
صدایم شکست و سرم را پایین انداختم. بغضم راه گلویم را بسته بود. اشکهایم مثل بارانی بیوقفه روی گونههایم جاری شدند. دلشکسته ادامه دادم: «دیگه نمیخوام اذیتم کنی... عذابم بدی... و وادارم کنی دست به کارهایی بزنم که خودم نمیخوام.»
صاحب قدمی جلو گذاشت که جیغ کشیدم:
- نزدیک نشو! اگه جلو بیای با همین چاقو میکشمت.
با دستانی که از ترس و خشم میلرزیدند چاقویی که به دست داشتم را بالا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نشمین
0عالی عزیزم 😍بیچاره برفین
۲ سال پیشنرگس
0عااالی
۲ سال پیشNarges.g
1انقدری این رمان جذابه که هروقت هرپارت رو شروع به خوندن می کنم تودلش رمان میرم و ازاطرافم غافل میشم..پارت جذابی بود
۲ سال پیشم.ر
0😇🙂
۲ سال پیشAa
0ممنون عالی بود👏🙏💐
۲ سال پیشفاطمه
2دلم برای برفین شکست با این که مادرش مرد برف همچون مادر خودش میدون 🥺 چه زندگی سختی 😢
۲ سال پیشفیونا
5به خاطر زمهریر، برفین به جای این که به آغوش گرم مادرش پناه ببره، روی برف های سرد می خوابه و به مادرش فکر می کنه🥲💔❄️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دنیا
0آخیییی🥲 ببین چقدر دلتنگ مادرشه بچم🥲🫠