مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت سی و یک :
ناچارا تماس رو وصل کردم:
-جانم عرشیا؟
سیل فحشاش به سمتم سرازیر شد:
-جانم و زهرمار. جانم و مرض. کثافت حمال چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟
دستی توی موهای پریشونم کشیدم و گفتم:
-علیک سلام. علیک سلام. خوبم، شکر. شما خوبین؟
عصبیتر غرید:
-مرگ. عوضی من مگه دیشب به تو نگفتم امروز جشنه؟ یه زنگ نزدی که بگی کاری هست بیام که هیچ، تلفنتم جواب نمیدی. الآن حق دارم قهوهایت کنم یا
لطفا صبر کنید...
