پارت بیست و هفتم :

آرشیدا با گریه به من نگاه کرد. گمونم اونم فهمیده بود که نمی‏شه حرفی به فریبا خانم زد.
فریبا خانم از تخت پایین اومد و به طرف در اومد. با اشک نگاهش کردم و پرسیدم:
-کجا می‏ری خاله؟
من‏و کنار زد و گفت:
-می‏رم پیش دخترم. باید بهش بگم که دلم براش تنگ شده.
سد راهش شدم و گفتم:
-خاله نرو. من پیش دکترش بودم. گفت باید وضعیتش پایدار بشه.
دستش رو روی سرش کوبید و گفت:
-پس من چه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️