پارت بیست و ششم :

قلبم تیر می‏کشید و اشکم بند نمیومد. مدام این فکر تو مغزم می‏چرخید که اگر اتفاقی واسه لیدا بیوفته من باید چی‏کار کنم؟
توی افکار خودم غرق بودم که گوشیم زنگ خورد. آرشیدا بود. گوشی رو برداشتم:
-جانم آرشیدا؟
صداش با گریه پیچید توی گوشم:
-کجایی حامد؟
با ترس گفتم:
-چی شده؟
بینیش رو بالا کشید و گفت:
-عملش تموم شد.
نیمچه لبخندی روی صورتم نشست. پرسیدم:
-حالش خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️