پارت یازده :



حرف های فرجام را در ذهنم مزه مزه میکردم .

فشار ها و سخت گیری های بابا داشت عذاب ام میداد .

باید چه کار میکردم ؟

فرجام گفته بود دوست اش را راضی میکند ، آن پسر باهوش است.

لعنت به این جهالت ها که زن را مقابل زن قرار میداد .

مامان چادر به سر از کلاس برگشت .

تا در ورودی را باز کرد گفت:

_ جمع و جور کنید امروز عصر خالتینا میان اینجا.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیکا

    1

    از نها خوشم میاد ضعیف نیست

    ۳ سال پیش
  • Aa

    3

    کاش قبل تشکیل زندگی همه تراپی بشن اگه سالمن صاحب فرزند بشن واگه نه اول درمان بشن ممنون عالی بود🙏💐💐

    ۳ سال پیش
  • ۰۰

    2

    عالی بود عااالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️