پارت هشتاد و سوم :
با شنیدن صدای آشنایی که توی گوشم پیچید قلبم هم با تپش و حالتی آشنا با تموم قدرت خودش رو به قفسهٔ سینه ام کوبید.
جرأت باز کردن چشم هام رو نداشتم، می ترسیدم بازشون کنم و با همون ناامیدی آشنا روبرو شم.
- خانم؟ خوابت برده؟
از زندان افکار دیوونه کننده ام بیرون اومدم و با احتیاط سرم رو به سمت صدا چرخوندم.
لبهام لرزیدن و از هم باز شدن اما نتونستم حرفی بزنم، شاید بهخاطر بغض توی گ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سهیل
6هم عالی هم غمناک😢😢😟😟💔💔❤️ 🔥❤️ 🔥
۲ سال پیشمریم یحی پور
4سلام خسته نباشیدمیشه خاهش کنم ته داستانتون قشنگ باشه این دوتابهم برسن
۲ سال پیش.
3بعد در اونصورت ایدن و چیکار کنه که شیش ساله باهاشه؟
۲ سال پیشیاسمن
3وای چه زیبا💔امیدوارم پایان خوشی داشته باشه
۲ سال پیشنسترن
3چه زیبا و غم انگیز
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Mari
4رمان عالیه ولی فاطمه خانم خیلی میزارتمون تو خماری