پارت هشتاد :
همچنان که دستم رو نگه داشته بود به داخل هدایتم کرد و روی گوشه ای ترین نیمکت حیاط نشوند که بین انبوه درخت ها مخفی شده بود.
خوب بود که کسی ندیده بودم، نمی تونستم با این حال باهاشون روبرو شم.
نفس عمیقی کشیدم و موهام رو بین دست هام گرفتم.
از صدای حرکات بدنش فهمیدم کنارم نشسته.
بدون اینکه بهش نگاه کنم، نوک انگشتم و روی قطره اشکی که از گوشهٔ چشمم سرازیر شد، کشیدم و بغض گلوله شده
لطفا صبر کنید...

نسترت
2خیلی باحالن😂