پارت هشتاد :

همچنان که دستم رو نگه داشته بود به داخل هدایتم کرد و روی گوشه ای ترین نیمکت حیاط نشوند که بین انبوه درخت ها مخفی شده بود.
خوب بود که کسی ندیده بودم، نمی تونستم با این حال باهاشون روبرو شم.
نفس عمیقی کشیدم و موهام رو بین دست هام گرفتم.
از صدای حرکات بدنش فهمیدم کنارم نشسته.
بدون این‌که بهش نگاه کنم، نوک انگشتم و روی قطره اشکی که از گوشهٔ چشمم سرازیر شد، کشیدم و بغض گلوله شده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترت

    2

    خیلی باحالن😂

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    2

    چه قدر این خانواده خوبن😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️