پارت هفتاد و سوم :

پوزخندی زد و با تمسخری پنهون توی لحن تندش گفت: حرف‌های قشنگین... ولی تا کی می‌تونی از گذشته و کسی که قبلاً بودی‌، فرار کنی؟ اگه واقعاً می‌خواستی همه چیز و رها کنی، پیشنهاد راینر رو قبول می کردی.
طرهٔ آویزون جلوی صورتم رو کنار زدم و نفس حبس شده‌ام رو آه مانند بیرون دادم.
- هیچ‌وقت نگفتم آسونه، هیچ‌وقت هم باور نکردم گذشته‌ برای همیشه دست از سرم برمی‌داره؛ مهم نیست توی آینده چه ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    وایی نمیدونم چی بگم🥲😭

    ۱۱ ماه پیش
  • تارا آرام

    2

    هرچی بیشتر میخونم ، بیشتر دلم میخواد گریه کنم، از غصه شناور در این قصه، مثل اون دو تای قبلی که سرشون گریه کردم

    ۲ سال پیش
  • ونوس

    1

    آخی...حداقل این قسمت ماجرا حل شد...توکل به خدا تا آخرش ببینیم چی میشه...

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    آخی احساساتی شدم😪

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    1

    🥲🥲🥲🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️