پارت صد و بیست و پنجم :

خیره نگاهم کرد.
حس کردم برق نگاهش، تمام هست و نیستم را در خود می‌بلعید و خشک‌شان می‌کرد.
رستاک با غیض چانه‌اش را فشرد و غرید
_بهش نگاه نکن!
خیاط امّا به سختی غرید:
_من همیشه مواظبت بودم و تو هیچ‌وقت ندیدی.
نفس‌نفس زنان جلو رفتم و بازوی رستاک را کشیدم و به سمتش خم شدم و فریاد زدم:
_مواظبم بودی؟ هامور رو جلوت کشتن!
آیوار با خون سردی زمزمه کرد:
_از نظر تئوری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    توی این داستان همه یک جوری ضربه دیدن

    ۱ سال پیش
  • ☀️☀️

    17

    از نظر تئوری خفه شید😂😂عالییی بووود😂☀️☀️

    ۲ سال پیش
  • H

    0

    🥺

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    7

    ولی این داستان عاشقان زیادی رو تو خودش جا داده..

    ۲ سال پیش
  • .

    1

    وای مرجان این پارت کلا دور از انتظار بود😭

    ۲ سال پیش
  • Zh

    4

    پدرشهههه قسم میخورم پدرشه😭🥴😢💔

    ۲ سال پیش
  • پریا

    10

    رستاکمو بدید برممم😂😂

    ۲ سال پیش
  • مهدیسا

    13

    احساس میکنم اون دختری ک خیاط میگه مادر ویوناست

    ۲ سال پیش
  • ستی

    7

    وایییی خیلی خوشحالمممممم وای باز ناراحتم که این شاهکار داره تموم میشههه مرجان تو باید بری تو یه سازمانی کار کنی انقد که کارات خوبهههه همرو شوک زده میکنی یجوری که نفهمن از کجا خوردنن😁🤗

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    5

    حق با من بود من گفتم خیاط همیشه موجب ویونا بوده گفتم اون روز فقط واسه بیدار کردن رستاک بهش شلیک کرد دمم گرم

    ۲ سال پیش
  • yuna

    2

    وای اون دو تا خیلی خوبن 😂

    ۲ سال پیش
  • فریماه

    3

    از نظر تورو دو تا توپ خفه شید وقتی سرد بن دیت از مسخره بازی بر نمی داره

    ۲ سال پیش
  • الهه

    2

    در وصف این پارت عاجزم عرررررر😭

    ۲ سال پیش
  • محی

    1

    چرا حس میکنم خیاط یه صنمی با ویونا داره 🥲

    ۲ سال پیش
  • Rahii

    4

    عرررررر چقدر خوشحالم که بلاخره دوباره شروع شدددد ولی خب از اون طرفم ناراحتم که قراره تموم شهه..

    ۲ سال پیش
کپی شد!