پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و بیست و پنجم :
خیره نگاهم کرد.
حس کردم برق نگاهش، تمام هست و نیستم را در خود میبلعید و خشکشان میکرد.
رستاک با غیض چانهاش را فشرد و غرید
_بهش نگاه نکن!
خیاط امّا به سختی غرید:
_من همیشه مواظبت بودم و تو هیچوقت ندیدی.
نفسنفس زنان جلو رفتم و بازوی رستاک را کشیدم و به سمتش خم شدم و فریاد زدم:
_مواظبم بودی؟ هامور رو جلوت کشتن!
آیوار با خون سردی زمزمه کرد:
_از نظر تئوری
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
☀️☀️
17از نظر تئوری خفه شید😂😂عالییی بووود😂☀️☀️
۲ سال پیشH
0🥺
۲ سال پیشدنیز
7ولی این داستان عاشقان زیادی رو تو خودش جا داده..
۲ سال پیش.
1وای مرجان این پارت کلا دور از انتظار بود😭
۲ سال پیشZh
4پدرشهههه قسم میخورم پدرشه😭🥴😢💔
۲ سال پیشپریا
10رستاکمو بدید برممم😂😂
۲ سال پیشمهدیسا
13احساس میکنم اون دختری ک خیاط میگه مادر ویوناست
۲ سال پیشستی
7وایییی خیلی خوشحالمممممم وای باز ناراحتم که این شاهکار داره تموم میشههه مرجان تو باید بری تو یه سازمانی کار کنی انقد که کارات خوبهههه همرو شوک زده میکنی یجوری که نفهمن از کجا خوردنن😁🤗
۲ سال پیشFatemeh
5حق با من بود من گفتم خیاط همیشه موجب ویونا بوده گفتم اون روز فقط واسه بیدار کردن رستاک بهش شلیک کرد دمم گرم
۲ سال پیشyuna
2وای اون دو تا خیلی خوبن 😂
۲ سال پیشفریماه
3از نظر تورو دو تا توپ خفه شید وقتی سرد بن دیت از مسخره بازی بر نمی داره
۲ سال پیشالهه
2در وصف این پارت عاجزم عرررررر😭
۲ سال پیشمحی
1چرا حس میکنم خیاط یه صنمی با ویونا داره 🥲
۲ سال پیشRahii
4عرررررر چقدر خوشحالم که بلاخره دوباره شروع شدددد ولی خب از اون طرفم ناراحتم که قراره تموم شهه..
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0توی این داستان همه یک جوری ضربه دیدن