پارت صد و سی و دوم :

دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
کار های ناتمامم را تمام می کردم و از اینجا می رفتم. فردا باید با پدر و مادر در میان می گذاشتم و بعد از آن هم به دیدن آن یکی خانواده ام می رفتم. شاید دردناک ترین قسمت رفتن اینجا بود...
دور شدن از کسانی که خانواده دیگرم بودند. از اینجا می رفتم اما یک تکه قلبم اینجا می ماند و هر روز حول و حوش خاطراتم می گشت.
تا خود صبح این پهلو و آن پهلو شدم و لحظه ای پلک روی هÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دهه هشتادی

    4

    وقتی مادرش فکر می کنه که دختری که یه روزی تو شکمش بوده تو شکم زن دیگه ای هم بوده😧😧😐

    ۶ سال پیش
  • هستی

    12

    مامان باباش چقدر سختشونه وقتی میگه میخوام برم پیش مامان و بابام

    ۶ سال پیش
  • نرگس

    16

    خانم آبدار عزیز رمانتون عالیه ولی هیجانش یهو خیلی کاهش پیدا کرد و پارت ها هم کوتاه هستن اگر میشه لطفا پارت ها رو کمی بلند تر کنین ممنون😔🥺

    ۶ سال پیش
  • آرام

    8

    نکنه شهاب عاشق پری شده ؟

    ۶ سال پیش
  • ..

    8

    اوووووف این چرا پیام امیر رو نمیخونه

    ۶ سال پیش
  • مینا

    20

    ما یک روز تمام منتظریم تا بیاد تا بخونیم اونوقت حتی یک صفحه گوشیمم نشد خواهش میکنم بیشترش کنید من درک میکنم اما شمام درک کنین

    ۶ سال پیش
  • دختر الماس

    11

    چرا انقدر کم 😐💔

    ۶ سال پیش
کپی شد!