رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سوم :
صبح شده بود ماهدخت شروع به داد و هوار بالای سرم کرده بود:
_پاشو ..
پاشو زود باش باید بریم تو حیاط عمارت کلی شلوغ شده معلوم نیست اصلا چخبره دِ پاشو دیگه..
ناچار و خسته از رخت خابم بیرون اومدم،سری به اطرافم چرخوندم اما اصلا هیچ خبری از زیور و بقیه ی کلفتا نبود،شروع به مالیدن دوتا چشمام کردم و خاب آلود دنبال ماهدخت راه افتادم..
به محض ورود به حیاط اصلی عمارت شاهد قلقله ی داخل حیاط شدیم،تمامیه خدمت کارا از این طرف به اون طرف میدویدن، و گل نسا خانوم هم روی صندلی جلوی عمارت نشسته بود اما هیچ خبری از فخرالزمان و ارباب زاده نبود..
آهسته و آروم به سمت زیور که در حال مرتب کردن صندلی های داخل حیاط بود راه افتادم:
_زیور اینجا چخبره،زن ارباب انتخاب شد؟؟
زیور همونطور که چادر گل گلی که به کمرش بسته بود رو محکم میکرد گفت:
_یه عالمه دختر از خانزاده های بالا بالا یکی یکی میان میرن تو اما یا فخرالزمان نمیپسنده یا ارباب زاده خدا به خیر کنه امروز رو..
چشم از زیور گرفتم و به به اسفند جلو گل نسا خانوم چشم انداختم که دودش کم کم داشت کممیشد جلو رفتم و بعد از دادن یه سلام که بی جواب موند،
یکم از اسفند داخل سینی برداشتم روی زغال ریختم!
گل نسا خانوم با اون قد و قامت بلندش یهو از روی صندلی بلند شد:
_چیکار داری میکنی؟؟خفه شدم با دود!
آب دهنم رو ترسیده پایین فرستادم:
_ببخشید خانوم جان،میخواستم یکم بیشتر دود کنه و چشم حسود رو کور کنه!
گفتم و دوباره مشغول اسفند شدم که صداش باعث شد سر بلند کنم:
_اسم تو چیه؟
از کدوم خدمت کارای؟
آروم و یواش بلند شدم و جلوش ایستادم ،سرم رو پایین انداختم،
_خانم جان من..
من خواهر ماهدختم،همونکه چند ساله اینجا کار میکنه،اما خب یه مدته که منم با خودش به اینجا آورده،بخاطر همین با ..
با خلقیات شما زیاد آشنا نیستم،ببخشید که باعث شدم...
بین حرفم پرید :
_کمتر واسه من زبون بریز،گفتم که اسمت چیه،یه کلوم جون کندن نداره که!!
ترسیده لب زدم:
_آفتاب
کوچیک شمام..
سرش رو تکون داد:
_که اینطور دنبال من بیا..
نمیدونستم قراره کجا ببرتم،ترس بدی به جونم افتاده بود،پشت سرم رو نگاه کردم که ماهدخت پشت دستاشو با چنگ میکند..
این کارش باعث شده بود استرس و ترس بیشتری بهم وارد بشه...
قدم برمیداشتم و هر لحظه منتظر بودم سرم داد بزنه که صداش رو به آرومی شنیدم:
_دختر زیبای هستی،چطور اومدی کلفتی خونه ی اراب؟
پشتش به من بود و در حال قدم برداشتن به مکان نامشخصی بود که آروم و ترسیده جواب دادم:
_خانوم جان،بخاطر اینکه پدر و مادر پیرم هر دو مریضن بخاطر اینکه بتونم خرج دوا دکترشون رو در بیارم با خواهرم ماهدخت اومدم اینجا..
خانوم توروخدا بزارید من برم ،دیگه دارم میترسم..
ایستاد و به سمتم برگشت:
_نترس ،باهام بیا..
گفت و دوباره به سمت جلو راه افتاد.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نهیر
0بهترین رومان است
۱ سال پیشصفورا
0زن ارباب میشه
۱ سال پیشپینار
0فعلا تا اینجا خوب بود
۱ سال پیشزهرا
0رمان عالی هست
۱ سال پیشص
1رمان عالی قشنگ
۱ سال پیشسمیه
0نظری ندارم فعلا
۱ سال پیشمریم
0خیلی عالیه
۱ سال پیشعالیه
0عالیه عالیه عالیه عالیه
۱ سال پیشآیسل
0🙃😍😘🥰 عالییی بود
۱ سال پیش:)
0خیلی قشنگ یه چوریه که آدم رو میکشونه سمت خودش عالی
۱ سال پیشماهدرخشان
0خیلی رمان خوبیه
۱ سال پیشدخی
0رمان قشنگی هست
۱ سال پیشدخی
0رمان قشنگی هست
۱ سال پیشمحمد
0عالی محشره بینظیره
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0خوب بود عالی بود