زاچ به قلم ستاره لطفی
پارت شصت و یکم :
هرماس شانههای سورا را در دستانش گرفت و او را به یکی از اتاقهای راهرو هدایت کرد.
در همان حال که شانههای سورا را فشرد و او را وادار به نشستن روی تخت کرد، گفت:
- بهتره یکم استراحت کنی، امروز تنشهای زیادی رو پشت سر گذاشتی.
به چهرهی مات و مبهوت سورا نگاهی انداخت و با مکث ادامه داد:
- من میرم... استراحت کن!
قدمی به سوی عقب برداشت، اما صدای دخترک مانع از رفتنش شد.
- صب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
ستاره لطفی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم حالت خوبه؟؟😶🌫️😶🌫️
۴ ماه پیشآرزو
00خسته نباشی عزیزم قلمت مانا عالی مثل همیشه 🥰
۵ ماه پیشستاره لطفی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم بابت توجه و نظراتت🌷
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
00دقت کردین که اترس توی لحظات احساسی وغیره احساسی این دوتا پارازیت میندازه😁 انشاالله که موفق باشی ستاره جون ❤️🌹 یه شک عظیم به سورا وارد میشه بفهمه انسان نیست 🥺
۵ ماه پیشستاره لطفی | نویسنده رمان
نکنه از حسودیش باشه؟🤣🤣🥺اینم معضلی شده باید زودتر زنش بدیم بره ممنون قشنگم
۵ ماه پیشکلثوم
00خوش اومدی ستاره جون
۵ ماه پیشستاره لطفی | نویسنده رمان
ممنون قشنگم خوشحالم که همراهمی🌷
۵ ماه پیشنیلوفر آبی
00خیلی عالی دارم رمانتون میخونم خیلی منتظر بودم خیلی قشنگ بود
۵ ماه پیشستاره لطفی | نویسنده رمان
ممنونم که همراهمی عزیزم 💖🥰🌷
۵ ماه پیشتمنا
20ممنون بخاطررمان قشنگت❤️،ولی من کشته مرده این اعتراف کردنشم فکرکنم کلا مدلشه😁
۵ ماه پیشستاره لطفی | نویسنده رمان
ممنونم از نظر قشنگ خودت🤗 بله کلا فانه این پسر🤣🤣🤣
۵ ماه پیشفاطمه
00اول یه پیش زمینه صحبت میکردی بعد خود واقعی تو نشون میدادی سورا سکته نکن سورا از شوک بیاد بیرون تا بهتر بتون کنار بیاد با هم چیز 😬 خوش برگشتی ستاره عزیز منتظر رمانت بودیم 🌹🌹🌹💓💓💓
۵ ماه پیشستاره لطفی | نویسنده رمان
😁🤣 پسرمون کلا طنزه... چه حرف زدنش، چه حرکاتش بگو آخه چرا دیگه وسایلو جابجا میکنی🤣🤣🤣 ممنون قشنگم بابت توجهت
۵ ماه پیش
مهنا
10اخیش خیلی خوشحالم باز رمانتونو میبینم خیلی زیبا فانتزی بود