پارت هفتاد و دوم :
بعدش فهمیدم قرار نیست کسی پیدامون کنه، برای همین خودم دست به کار شدم و خواستم با کمک نازنین از دست رامتین فرار کنم اما نتیجهاش هیچی جز یه بدبختی بزرگتر نشد.
چشم که باز کردم دیدم فقط اختیار اشکهام رو دارم... دیدم که بیرحمانه به تخت بسته شدهام و جواب گریهها و التماسهام رو فقط با کتک و قرصهای حال به هم زن میدن.
همشون کر کور و لال بودن هیچکدومشون هیچکدوم از حرفهام رو با
لطفا صبر کنید...

ثریا
2خسته نباشی عزیزم ❤️ 🔥