پارت پنجاه و چهارم :

بعد از این حرف از سرشونهٔ اِدلاین سرک کشید و با دیدنم لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
بی‌اختیار از دیدنش لبخند زدم؛ با دیدن نگاهم هول شد و دستی به موهای فرفریش کشید.
از دیدن خجالتش خنده‌ام شدت گرفت.
آنتونی طی رو رها کرد و بعد از لکسا به سمتش رفت.
همراه دنیرو چشم غره‌ای نثارشون کردم.
- این دیوونه بازیا چیه؟ مگه مرده از قبر دراومده؟ ولش کنین ببینم! هی ارنست، تو باید خجالت بکشی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    خیلی خوب بود عزیزم 🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • ....

    3

    برهه بهتر برههه یع جوری که تهش رایان باشه

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    4

    کاش تو همون رستوران بمونه❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
  • ال

    7

    نمیتونم حدس بزنم اخرش چی میشه،از رایان حرصم گرفته دلم میخاد با ایدن ازدواج کنه بعد رایان چن سال بعد یجوری یادش بیاد و برگرده پیداش کنه بعد ببینه ازدواج کرده😂🌚ولی نویسنده اراد کجاست؟دلم براش تنگ شده

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    5

    از اینجا هم میره طفلی فقط در حال رفتنه😮 💨😮 💨

    ۲ سال پیش
کپی شد!