پارت پنجاه و دوم :

هم‌زمان با قطره اشک‌هایی که توی چشم‌هام جمع شدن، پوزخند زدم و بی‌حرف سرم رو پایین انداختم.
چی برای گفتن داشتم؟ هیچی جز دروغ، ریاکاری و رنج؛ تاریکیم خیلی زود دامنش رو گرفته بود، هنوز هیچی نشده برای شناختنم تاوان پس می‌داد.
رایان حق داشت فراموشم کنه!
با ناامیدی دوباره لقمه رو به سمتش گرفتم و با لحن مطمئنی گفتم: بخور، برای تبرعه شدن باید زنده بمونی.
دست‌هاش رو از دور زانو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    از دست این دختر

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    7

    هوف خدای من واقعا چطوری خودشو انقد داره تو منجلاب دفن میکنه اخر داستان برام روشن نمیشه تاریکیه محضه

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    5

    خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️