پارت پنجاه و دوم :
همزمان با قطره اشکهایی که توی چشمهام جمع شدن، پوزخند زدم و بیحرف سرم رو پایین انداختم.
چی برای گفتن داشتم؟ هیچی جز دروغ، ریاکاری و رنج؛ تاریکیم خیلی زود دامنش رو گرفته بود، هنوز هیچی نشده برای شناختنم تاوان پس میداد.
رایان حق داشت فراموشم کنه!
با ناامیدی دوباره لقمه رو به سمتش گرفتم و با لحن مطمئنی گفتم: بخور، برای تبرعه شدن باید زنده بمونی.
دستهاش رو از دور زانو
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ثریا
1از دست این دختر