پارت پنجاه و یک :
نیم نگاهی بهش انداختم و آهسته پرسیدم: پس میشناختیش؟
پوزخندی زد و بادی به غبغب انداخت.
- این مرتیکه با غذای من بزرگ شد و رفت دانشکده افسری، معلومه که میشناسمش! با تو چی کار داشت؟
آهی کشیدم و زمزمه کردم: اِیدِن تو دردسر افتاده...
چشمهای ریزشدهاش رو به قیافه گرفتهام دوخت و آهسته لب زد: چی؟
جوابش رو ندادم و به سمت آشپزخونه رفتم، روی صندلی تکنفرهٔ گوشهاش نشستم و ان
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ثریا
1برو اعتراف کن دختر