پارت پنجاه :


سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و بدون این‌که بیشتر پیگیر احوالاتش شم، خودم رو به اتاق رسوندم؛ هایلی رو رسماً انداختم بیرون و بدون لباس‌ عوض کردن مشغول آندریا شدم.
رشدش عجیب بود، به طرز باور نکردنی‌ای روز به روز بزرگ‌تر میشد و بغل کردنش سخت‌تر...
صداهای نامفهومش حالا رنگ از واژه‌های در هم و برهم گرفته بودن و با زحمت سعی می‌کرد کلمات معنی‌دار بسازه.
عروسک تک‌شاخی که هاÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sara

    0

    ندا جون برای منم گاهی باز نمیشه اینترنت را چک کنید بعد هم یک بار از برنامه خارج و دوباره وارد شید درست میشه عزیزدلم

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    بازنمیشه پارتا اه قفله

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    4

    رویا از سر کلی شقی و نترس بودنش همش تو دردسر میوفته دکتر بدبخ

    ۲ سال پیش
  • مها

    7

    کاش زودتر برگرده ایران خیلی شلوغ کاری کرده ممکنه لو بره چرا سر کله آراد و کامیار و رایان پیدا نیست

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️