پارت پنجاه :
سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و بدون اینکه بیشتر پیگیر احوالاتش شم، خودم رو به اتاق رسوندم؛ هایلی رو رسماً انداختم بیرون و بدون لباس عوض کردن مشغول آندریا شدم.
رشدش عجیب بود، به طرز باور نکردنیای روز به روز بزرگتر میشد و بغل کردنش سختتر...
صداهای نامفهومش حالا رنگ از واژههای در هم و برهم گرفته بودن و با زحمت سعی میکرد کلمات معنیدار بسازه.
عروسک تکشاخی که ها
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Sara
0ندا جون برای منم گاهی باز نمیشه اینترنت را چک کنید بعد هم یک بار از برنامه خارج و دوباره وارد شید درست میشه عزیزدلم