پارت چهل و ششم :


چون اون من و رها کرد، در حالی که این شهر کوچیک بهم پناه داده بود...
با رسیدن به جلوی قبرستون و احساس نفس سرد مرگ توی اطرافم، سر بلند کردم و به نمای در فلزیش نگاه کردم.
دست‌هام رو توی جیب کتم فرو کردم و بدون بها دادن به تردیدهای درونیم واردش شدم.
بدون توجه به اطرافم، مستقیم به سمت انتهای قبرستون رفتم و روبروی صلیب کج شدهٔ قبری که برام علامت زده بود، ایستادم.
سر کج کردم و بÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    ای بابا چرا همه تون جاهای حساس تموم میکنین

    ۲ سال پیش
  • راشین

    3

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • زینب

    0

    من حس میکنم استادشه😐

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    نکنه نازنین باشه🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • صحرت

    1

    خیلی کنجکاو شدم بدونم چه دردسر جدیدی براش رقم خورده،یعنی کی میتونست باشه ک درو باز کرد

    ۲ سال پیش
  • ال

    1

    وای باز باید تو خماری بمونیم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️