پارت چهل و ششم :
چون اون من و رها کرد، در حالی که این شهر کوچیک بهم پناه داده بود...
با رسیدن به جلوی قبرستون و احساس نفس سرد مرگ توی اطرافم، سر بلند کردم و به نمای در فلزیش نگاه کردم.
دستهام رو توی جیب کتم فرو کردم و بدون بها دادن به تردیدهای درونیم واردش شدم.
بدون توجه به اطرافم، مستقیم به سمت انتهای قبرستون رفتم و روبروی صلیب کج شدهٔ قبری که برام علامت زده بود، ایستادم.
سر کج کردم و ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ثریا
1ای بابا چرا همه تون جاهای حساس تموم میکنین