پارت بیست و پنجم :

بعداز دقایقی که برای من مثل سال گذشت بالأخره به بیمارستان رسیدیم. کرایه تاکسی رو حساب کردم و هرسه با عجله از ماشین پیاده شدیم و به طرف بیمارستان تقریبا دویدیم.
سوار آسانسور شدیم و کلید طبقۀ دوم رو زدم. نگاهم به چهرۀ غم‏زدۀ مادر لیدا افتاد. دونه‏های درشت عرقی که روی پیشونیش بود رو هر چندثانیه با گوشۀ شالش پاک می‏کرد و اون‏ها با سماجت دوباره بیرون می‏زدن. شرمنده سرم رو پایین انداخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️