پارت بیست و ششم :

تکانی به موهای سیاهش داد و گوشواره مرواریدش در گوشش درخشید.
وقتی بیهوش بودم کارون مرا به این ساختمان و قلعه عجیب و غریب آورده بود.
لیدا با گوشی آیفونش چند لحظه پچ پچ کرد و با لبخندی مصنوعی گفت:
-شما برو بالا. من باید به چند کار رسیدگی کنم. چند دقیقه بعد میام بالا.
از آسانسوری درون دیوار به طبقه ای رفتم که سالنش شبیه نمایشگاه نقاشی بود.
نقاشی های که شبیه مینیاتورهای قدیم ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    سم توچی بودوای

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    قهوه

    ۳ سال پیش
کپی شد!