پارت بیست و سوم :

تشکری کردم و به سمت آسانسور رفتم. هرچی در زدم لیدا باز نکرد.کیلیدخودم روروی در خونه‏ش امتحان کردم اما باز نشد. از این عادت‏ها نداشت اصلا! حتی اگر دلخور می‏شد بازهم سعی می‏کرد با حرف زدن حلش کنه. یه لحظه تمامی فکرهای بد با هم به مغزم هجوم آوردن. گل رو روی زمین انداختم و دکمۀ آسانسور رو چند بار پشت هم زدم. وقتی دیدم آسانسور پایین نمیاد عصبی شدم و با پله‏ها پایین رفتم. با دو خودم رو به نگهبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️