پارت بیست و پنجم :

-ضحا؟ ضحا؟
از دور دست کسی مرا به اسم خواند. دستی گرم مرا از بیهوشی کوتاه بیرون کشید.

-چرا یخ کردی؟

چشمهایم را با بی حالی باز کردم و حس می کردم چاهی سیاه و عظیم مرا به سوی خود کشید.
-یه کم از این بخور. دخترجون...مگه با تو نیستم؟
شیرینی که به ته حلقم رسید باعث تا به سرفه بیفتم. بفرما این مردک دودی به خدا قصد کشتنم را داشت.

با چشمان باز مثل جغد سیخ نشستم.
سرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ضحاحلقه نزده خوبه البته ضحادزدنیست

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    دزد بود حال و روزش بهتر از این بود😬

    ۳ سال پیش
کپی شد!