پارت دویست و شصت و هفتم :

علی سریع کارهای صبحگاهی‌اش را تمام کرد و بعد سراغ محترم رفت که در هال نشسته بود و روی یک دستمال گلدوزی می‌کرد. اجازه خواست که چند ساعت بیرون برود و احترام هم موافقت کرد. آن‌قدر از کار علی راضی بود که دلش نمی‌خواست به خاطر یک مرخصی کوتاه او را به فکر رفتن از آن خانه بیندازد.
صدای اذان از گلدسته‌های مساجد بلند شده بود که علی پشت در خانه‌ی پدر شمس رسید. چند لحظه ایستاد و فکر کرد. اول خÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    واقعا اگه علی نبود باید چکار می کردیم ،خدا از خطرات حفظش کنه ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩵💙💜❤️🤍🩶💚💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    خدا علی رو از ما نگیره 😂😍

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    عجب مغز متفکریه علی ،برای هر کاری یه نقشه هایی داره و همه جوانبو در نظر میگیره

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    سلام نویسنده جان لطفاً لطفاً پارت هارو کمی طولانی ترش کنید مثل پارت های اول خواهش

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️