پارت دویست و ده :

قند در دلم آب شد. چیزی بهتر از این نبود. سریع از پله‌ها بالا دویدم.
وقتی برگشتم، باد پاییزی با سوز ملایمی وزیدن گرفته بود و بعضی از برگ‌های درختان را که زودتر از بقیه زرد شده بودند، کف حیاط می‌رقصاند. کنارش نشستم و انگشتر را به دستش دادم. چند لحظه با لبخند آن را نگاه کرد بعد دستم را گرفت و آن را در انگشت دومم نشاند.
- خیلی دوستت دارم تابان.
- من هم.
دستم را آرام فشار داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    ازنظرم شمس هم پسر خوبیه،نکنه میکشنش؟

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️