پارت دویست :

سر کوچه پیاده شدیم و به طرف خانه راه افتادیم. باد پاییزی سردی شروع به وزیدن کرده بود؛ کوچه خلوت بود. انگار اولین سرمای پاییز مردم را زود روانه‌ی خانه‌ها کرده بود. شمس به علی گفت:
- وقتی دعوتم کردی اون‌قدر هیجان‌زده بودم حواسم به هیچی نبود. خونواده‌ت... دوست ندارم مزاحمشون بشم. باهاتون می‌آم تا دم در ولی تو نمی‌آم.
- خونواده‌م اینجا نیستن.
ابروهای شمس کمی جمع شد و دلم پایین Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    چقد این علی اقاست فداش شم من🤭🤭🤭🫣🫣🫣

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    سلام نویسنده عزیز من گشیم عوض شده بتونم پیام دادم میشه اون یکی رو عوض کنی ممنون ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • سحر

    4

    وای علی چقدر باحاله خدایی هم کتک و تهم خورد هم آشتی شون میده هستن همچین آدمایی؟قلمتون مانا فرناز خانم جونم

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی از محبتتون عزیزم🥰

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    🥲🥲نموخوام تابان به علی میومد🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️