پارت هفتاد و هشتم :

حامی به پروانه که روی تخت خوابیده بود نگاه کرد.کنار او لبه‌ی تخت نشست ودست هایش را روی گونه‌ای او روانه کرد.لمس کرد وبوسید!لب هایش را چند ثانیه همان جا نگه داشت.
_ببخشید که دوباره دارم این‌کارو باهات میکنم.
موهای پروانه را کنار زد.
_اما مجبورم،خدا‌من‌و لعنت کنه ولی نمیتونم از دستت بدم.همه‌ش برای اینکه ...
سرش را بالا گرفت تا اشک ها گونه هایش را مزین نکنند.
_انگار خدا اÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلنا

    0

    وای حامی چقدر غیرحامیه

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    حامی خان دایه مهربون تر از مادر شده 😒😒😒ول کن این دخترووووو 🤨🤨🤨

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا کنه‌ی نچسپ منم همراه شما حرص میخورم بچه ها😂💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️