پارت نود و ششم :

کمی بعد فرید دست از شوخی برداشت و لحنش را نگرانی فراگرفت.
- ولی جدا از شوخی، خدا خواسته حالی بهتون بده. وگرنه اگر گیرتون می‌نداختن، بلایی نبود که سرتون نیارن. من شنیدم هر روز همه جوره گروگان‌هاشون رو شکنجه می‌دن. قنداق اسلحه‌شون رو همه بدن و سر و صورت اون بیچاره‌ها می‌کوبن. غذا نمی‌دن و حتی نمی‌ذارن گروگان‌ها برن دستشویی، شنیدم که خودشون باید برای خودشون چال بکنن و کارشون رو انØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️