پارت صد و چهارده :

افرا مأیوسانه روی صندلی نشست و با ناخن انگشت سبابه، به جان پوسته‌ی نازک کنار شستش افتاد. طاها دلش طاقت نیاورد و نزدیک رفت. مقابلش روی زانوها نشست و دست دخترک را گرفت.
- قربونت برم، من صلاحت رو می‌خوام. به‌خدا خانواده خیلی مهمه! منو ساغر نصف مصیبتی که کشیدیم از سر تنهایی بود. که حمایت خانواده پشتمون نبود.
صدای افرا از بغض می‌لرزید و گفت: مامانش که دیروز اومده بود، خیلی امیدوار شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    عالی بود وغمگین ،ممنون که پایان خوش میزارین برای رماناتون،خوشهالمون میکنید،زندگی واقعی که برای ما جز سختی وبدبختی چیزی نداره ازپایان خوشم خبری نیست

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    واییییی عالی مرسی نگار جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️