مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت سیزده :
درحالیکه بلندبلند میخندیدم گفتم:
-خیلی بیشعوری حامد.
لبخند دندوننمایی زد و گفت:
-میدونم.
بعد رو به هلن گفت:
-لطفا همه رو فاکتور کنید، میبریم.
هلن لبخند زد و گفت:
-بله، البته.
و بعد از اتاق خارج شد. حامد دستی دور دهنش کشید و گفت:
-لیدا... ام... موافقی بریم کافه؟
مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
-چیزی شده؟
لبخند کمرنگی زد و گفت:
-نه. نگران نشو. فقط
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

دتت
0خوب