پارت یازده :

صدای در زدن باعث شد توی جام بشینم. نگاهی به اطرافم کردم و یادم افتاد توی تخت خوابیدم. دوباره صدای در اومد. زیر لب گفتم:
-بر مردم آزار لعنت.
بعدش بلند گفتم:
-بله؟
حامد گفت:
-املت حاضره. بیا بخوریم که کلی کار داریم.
از روی تخت بلند شدم و وارد سرویس داخل اتاق شدم. دست و صورتم رو شستم و موهام رو شونه کردم و بستم. لباسم رو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم. حقیقتا بوی املت انقدر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیست نما

    0

    خوب بود تا اینجا خوشم اومده

    ۶ ماه پیش
  • مهنازشیرادی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️