مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت سوم :
حین راه افتادن گفتم:
- موافقم. الآن میبرمت یه جای خوب که کیف کنی. همچین قشنگ گوشت بشه به تنت.
شونه بالا انداخت و گفت:
-ببینیم و تعریف کنیم.
تا مقصد سکوت کردیم و از موزیک لذت بردیم. خوبی حامد این بود که مثل من از موزیکای آروم و البته سنتی لذت میبرد.
بالأخره به محل مورد نظر رسیدیم. جلوی رستورانی که پاتوقم بود نگه داشتم و گفتم:
- بپر پایین.
نگاهی به رستوران کرد و گفت:
- واو! اینجا که خیلی گرونه!
خندیدم و گفتم:
- نترس. مهمون منی. بریم قفقازی بخوریم اگه دوست نداشتی سلطانی هم میتونیم بخوریم.
کمی نگاهم کرد و گفت:
- مطمئنی؟! حداقل هشتصد باید پیاده بشیا!
در ماشین رو باز کردم و گفتم:
- بدو تا پشیمون نشدم.
شونه بالا انداخت و گفت:
- من که ظرف نمیشورم. یعنی اصلاً بلد نیستم بشورم.
خندیدم و گفتم:
- یادت میدم اشکالی نداره.
از ماشین پیاده شد و وارد رستوران شدیم. پشت میزی که دورتر از همه بود نشستم. حامد نگاهی به من کرد و گفت:
- چرا این کنج نشستی؟!
کیفم رو روی صندلی کناری گذاشتم و گفتم:
- چون خلق و خوی ببر دارم.
سؤالی نگاهم کرد. خندیدم و گفتم:
- ببر وقتی شکار میکنه، طعمهش رو ۶متر میبره بالای درخت تا توی آرامش غذا بخوره. میخوام کسی نبینتم. اینجوری راحتترم.
کتش رو روی صندلی آویزون کرد و گفت:
- پس اگه جرم نمیدی برم دستمو بشورم!
اخمی از تعجب کردم و گفتم:
- واسه چی باید جرت بدم؟!
خندید و گفت:
- یکی دیگه از خصلتهای ببر جر دادنه، میخوام از بغلت رد شم برم دستامو بشورم.
بلند خندیدم و گفتم:
- برو، بیا؛ منم برم بشورم.
چند دقیقهای از رفتن حامد گذشته بود که گارسون به سمتم اومد. ازش خواهش کردم چند دقیقۀ دیگه که حامد میاد، دوباره بیاد و سفارش رو بگیره.
من و حامد دوستای دوران کودکی بودیم. میشه گفت مادربزرگامون خونه یکی بودن و مادرامون با هم دوست صمیمی بودن. مادر حامد دو سال زودتر از مادر من ازدواج کرده بود، واسه همین هم حامد حدودا دو سال از من بزرگتر بود. ما با هم بزرگ شدیم، با هم درس خوندیم، با هم پیشرفت کردیم و البته خیلی هم خونۀ مادربزرگامون خرابکاری کردیم.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0چرامین خوب بود