مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت دوم :
نگاهم که به عکسش افتاد همون لبخند نصف و نیمهم هم از بین رفت و جاش رو یه اخم بزرگ گرفت. گوشی رو به خودش برگردوندم و پاکت و محتویاتش رو به سمتش هل دادم. با یه صدای ضعیف گفتم:
- متأسفم ولی نمیتونم بیام. ببین از بچهها اگر کسی دوست داشت با خودت ببرش.
تای ابروش رو بالا داد و گفت:
- چرا؟ از قیافهش خوشت نیومد؟ یا به شخصیت توی ذهنت نزدیک نبود؟
لب زدم:
- هیچ کدوم.
دستاشو روی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد:
- پس چی؟! چرا نمیای؟
لبامو کش دادم و با یه لبخند مضحک گفتم:
- یکم این روزا گرفتارم، درگیر این فیلمنا...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- نه این که نیست! یه چیز جدیتر هست. چون اون اصرار داشت که تو بیای و تو داری فرار میکنی از اومدن. به من بگو، بگو چرا نمیای؟ بگو. ببین میدونی که من راز نگهدار خوبیم، پس بهم اعتماد کن. چرا... چرا نمیای؟
چشمامو با مکث طولانی باز و بسته کردم و گفتم:
- چون یه زمانی یه آشنای خیلی نزدیک بود برام...
با بهت عقب کشید. چندباری لب زد اما هیچ کلامی از دهنش خارج نشد. آروم گفت:
- پس... پس چرا چیزی نگفت؟ چرا حرفی نزد؟
گفتم:
- برای این که بتونه منو ببینه.
چهرهش غمگین شد. یه جوری که انگار از چیزی نگران باشه نگاهم کرد. آروم گفت:
- میشه بشینم؟!
لبخند زدم و گفتم:
- صاحب اختیاری.
روی صندلی نشست و دستش رو شونهوار توی موهاش کشید. کمی نگاهم کرد و گفت:
- دوست نداری ببینیش؟
سرم رو به معنای «نه» به طرفین تکون دادم. لب زد:
- چرا؟!
کجخند زدم و گفتم:
- چون واسه من همهچیز تموم شده.
دوباره پرسید:
- چرا؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
- من گرسنمه. اگر موافقی بریم یه جا نهار بخوریم، حین غذا خوردن هم همهچیز رو برات تعریف میکنم.
سری تکون داد و از جاش بلند شد. بی هدف جایی رو نشون داد و گفت:
- میرم اتاقم وسایلم رو بردارم. اسنپ میگیرم بیا پایین.
به سمت در چرخید تا بره که گفتم:
- اسنپ نگیر. ماشین آوردم. پایین میبینمت.
ماشین رو از پارکینگ خارج کردم و جلوی در ساختمون منتظر حامد موندم. گوشی رو به بلوتوث ماشین وصل کردم و دنبال آهنگ مورد علاقهم میگشتم که در ماشین باز شد و سوار شد. با تعجب گفت:
-نمیدونستم شاسی بلند داری؟!
لبخند زدم و گفتم:
- نداشتم. تازه خریدم.
ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- دقیقاً کی؟!
لبخند زدم و گفتم:
-هفتۀ پیش. بریم؟!
شونه بالا انداخت و گفت:
-پس باید اعتراف کنم که تو این چند وقته خیلی بهت فحش دادم.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم که با حالت شاکی گفت:
-اونجوری نگام نکن. خب نمیدونستم صاحبش تویی که.
چشمهام روتنگ کردم و گفتم:
-یعنی اگه میدونستی مال منه فحش نمیدادی؟
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
-چرا اتفاقا با خیال راحت، فحشهای بهتری میدادم بهت.
دستم رو بالا آوردم و گفتم:
-بزنم بمیری؟
دستهاش رو بالا آورد و گفت:
-من تسلیمم.
پوف بلندی کشیدم و گفتم:
-بریم؟
با لبخند گفت:
-بریم. فقط فست فود نه. غذا باید سنتی باشه که همچین به دل آدم بچسبه.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نازنین حسن یار
0خیلی مطلب خوبی بود