پارت دوم :

نگاهم که به عکسش افتاد همون لبخند نصف و نیمه‌م هم از بین رفت و جاش رو یه اخم بزرگ گرفت. گوشی رو به خودش برگردوندم و پاکت و محتویاتش رو به سمتش هل دادم. با یه صدای ضعیف گفتم:
- متأسفم ولی نمی‌تونم بیام. ببین از بچه‌ها اگر کسی دوست داشت با خودت ببرش.
تای ابروش رو بالا داد و گفت:
- چرا؟ از قیافه‌ش خوشت نیومد؟ یا به شخصیت توی ذهنت نزدیک نبود؟
لب زدم:
- هیچ کدوم.
دستاش‌و روی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد:
- پس چی؟! چرا نمیای؟
لبام‏و کش دادم و با یه لبخند مضحک گفتم:
- یکم این روزا گرفتارم، درگیر این فیلم‌نا...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- نه این که نیست! یه چیز جدی‌تر هست. چون اون اصرار داشت که تو بیای و تو داری فرار می‌کنی از اومدن. به من بگو، بگو چرا نمیای؟ بگو. ببین می‌دونی که من راز نگه‌دار خوبیم، پس بهم اعتماد کن. چرا... چرا نمیای؟
چشمامو با مکث طولانی باز و بسته کردم و گفتم:
- چون یه زمانی یه آشنای خیلی نزدیک بود برام...
با بهت عقب کشید. چندباری لب زد اما هیچ کلامی از دهنش خارج نشد. آروم گفت:
- پس... پس چرا چیزی نگفت؟ چرا حرفی نزد؟
گفتم:
- برای این که بتونه منو ببینه.
چهره‌ش غمگین شد. یه جوری که انگار از چیزی نگران باشه نگاهم کرد. آروم گفت:
- می‌شه بشینم؟!
لبخند زدم و گفتم:
- صاحب اختیاری.
روی صندلی نشست و دستش رو شونه‌وار توی موهاش کشید. کمی نگاهم کرد و گفت:
- دوست نداری ببینیش؟
سرم رو به معنای «نه» به طرفین تکون دادم. لب زد:
- چرا؟!
کجخند زدم و گفتم:
- چون واسه من همه‌چیز تموم شده.
دوباره پرسید:
- چرا؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
- من گرسنمه. اگر موافقی بریم یه جا نهار بخوریم، حین غذا خوردن هم همه‌چیز رو برات تعریف می‌کنم.
سری تکون داد و از جاش بلند شد. بی هدف جایی رو نشون داد و گفت:
- می‌رم اتاقم وسایلم رو بردارم. اسنپ می‌گیرم بیا پایین.
به سمت در چرخید تا بره که گفتم:
- اسنپ نگیر. ماشین آوردم. پایین می‌بینمت.
ماشین رو از پارکینگ خارج کردم و جلوی در ساختمون منتظر حامد موندم. گوشی رو به بلوتوث ماشین وصل کردم و دنبال آهنگ مورد علاقه‌م می‌گشتم که در ماشین باز شد و سوار شد. با تعجب گفت:
-نمی‌دونستم شاسی بلند داری؟!
لبخند زدم و گفتم:
- نداشتم. تازه خریدم.
ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- دقیقاً کی؟!
لبخند زدم و گفتم:
-هفتۀ پیش. بریم؟!
شونه بالا انداخت و گفت:
-پس باید اعتراف کنم که تو این چند وقته خیلی بهت فحش دادم.
با چشم‏های گرد شده نگاهش کردم که با حالت شاکی گفت:
-اونجوری نگام نکن. خب نمی‏دونستم صاحبش تویی که.
چشم‏هام روتنگ کردم و گفتم:
-یعنی اگه می‏دونستی مال منه فحش نمی‏دادی؟
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
-چرا اتفاقا با خیال راحت، فحش‏های بهتری می‏دادم بهت.
دستم رو بالا آوردم و گفتم:
-بزنم بمیری؟
دست‏هاش رو بالا آورد و گفت:
-من تسلیمم.
پوف بلندی کشیدم و گفتم:
-بریم؟
با لبخند گفت:
-بریم. فقط فست فود نه. غذا باید سنتی باشه که همچین به دل آدم بچسبه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین حسن یار

    0

    خیلی مطلب خوبی بود

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    فعلا که خوبه

    ۲ سال پیش
  • ممممم

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • ممممم

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • ولارام

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • خیلی ‌رمان‌خوبی‌است

    0

    خوبه خیلی

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • حد

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!