باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و هشتم :
- یه چیزی بگم بهم نمیخندی؟
چشم باز کرد و به طرف مجتبی سر کج کرد.
نگاهش را چشمهای یغما گرفت و سرش را پایین انداخت:
- راستش رو بخوای دیگه خسته شدم، آخرین تلاشمم میکنم که یه روز شرمنده قلبم نباشم ولی اگه نشد، برای همیشه این عشق نافرجام رو میبوسم و میزارم کنار... هیچی از زندگی نفهمیدیم، هیچی.
- چرا اونطور که میخوایم پیش نمیره؟
نگاهش را به سرم یغما داد که دیگر نفسهای آ
لطفا صبر کنید...
