پارت سی و هشتم :

- یه چیزی بگم بهم نمی‌خندی؟
چشم باز کرد و به طرف مجتبی سر کج کرد.
نگاهش را چشم‌های یغما گرفت و سرش را پایین انداخت:
- راستش رو بخوای دیگه خسته شدم، آخرین تلاشمم می‌کنم که یه روز شرمنده قلبم نباشم ولی اگه نشد، برای همیشه این عشق نافرجام رو می‌بوسم و میزارم کنار... هیچی از زندگی نفهمیدیم، هیچی.
- چرا اونطور که می‌خوایم پیش نمیره؟
نگاهش را به سرم یغما داد که دیگر نفس‌های آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!