آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت نود و هفتم :
در بدو ورود نگاه غریبش را به شمیم دوخت و همین که گویِ چشمان او از تیررس نگاهش گریخت، به سمت اتاق قدم تند کرد و با ضربهای به در وارد شد.
کمی دیر رسیده بود و صورت برافروختهی پدرش نشان میداد که ماجرا برملا شده. چندوچونش را نمیدانست اما اعصابش خطخطی شده بود و رو به آقا محسن پرخاش کرد:
ـ دست شما درد نکنه!... اون اتفاق، قصهی هزار و یک شب نیست که هرجا نشستید تعریفش کنید. فکر کردم بÙ
لطفا صبر کنید...

میم
1برعکس اوایل آقا منصور علارغم سخت گیریایی که پربی راه هم نبوده آدم صادق مهربانی هست ولی آقا محسن خیلی لجبازه وبچگانه رفتار می کنه