آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت هشتاد و دوم :
با رفتن آنها بالأخره مهرداد از سنگرش بیرون آمد، تاب نگاه کردن به چشمان سمیرا خانم را نداشت و اصرار او را برای خوردن صبحانه نپذیرفت، و در مقابل بابت ماندن اجباریاش عذر خواست و رو به شمیم گفت:
ـ منت بذار و وسایلت رو جمع کن تا با هم بریم.
شمیم نگاهی به مادرش انداخت، او آهسته پلک بست و موافقتش را نشان داد. اما شمیم هنوز دودل بود. کمی ذهنش را ورق زد و با کنار کشیدن مهرداد گفت:
ـ مÛ

لطفا صبر کنید...

Zehi
0اوه اوه حسن آقای حواس جمع...👀