پارت شصت و هشتم :

مهرداد هم سلام کرد و سرش را پایین انداخت. تا به حال این حد از شرمندگی را تجربه نکرده بود و یقیناً "حقارت" مناسب‌ترین واژه‌ای بود که می‌توانست برای حس اکنونش به کار ببرد. با کمی مکث از زنی که مطمئن بود روزگاری بارها زیباتر از شمیم بوده، چشم گرفت و پا به خانه گذاشت.
هنوز به نشیمن نرسیده بود که صدای باز و بسته شدن در سبب شد تا نگاهش به راهروی منتهی به اتاق‌خواب‌ها کشیده شود. دیری نپایید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    0

    آفرین خوشک اومد آقا محسن دستت طلا محکم تر میزدی دلم خنک بشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    دلم کمی خنک شد😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😁😁😁😁🙈🙈این پارت دل خیلیا رو خنک کرده

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    خیلی عالی،حالت جا اومد آقا مهرداد 😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️