آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت پنجاه و ششم :
شمیم حس سیری داشت اما جلو کشید، یک تکه از پیتزایش را خورد و با سنگینیای که روی معدهاش افتاد، از مهرداد تشکر کرد و دومرتبه عقب رفت. با افسردگیِ او اشتهای مهرداد هم کور شد و بساط چیده شده را جمع کرد.
قصد دم کردن چای داشت که شمیم گفت:
ـ برای من دم نکن... خستهم، کجا میتونم بخوابم؟
مهرداد به تخت تکنفرهی گوشهی اتاق اشاره کرد:
ـ اونجا بخواب... رختخوابش رو خودت دادی و ت
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
میم
0کاش میذاشتش خونه پدرش واینقدر غصه دارش نمی کرد،خوبه همین چندروز قبل خودش گفته بود بدترین تنبیه بی توجهی وگرفتن نگاهه😔😔😔