پارت چهل و یک :

ناصر می‌دانست که مهرداد برای قرار کاری به کلاردشت آمده؛ و در انتظار همین لحظه و خروج او، بی‌آنکه جلب توجه کند، تمام شب را در ماشین خاموش و سرمای هوا گذرانده بود و از خروس‌خوان صبح هم بیدار بود. نمی‌خواست زمان را از دست بدهد و همین که از دور شدن مهرداد خاطرجمع شد، صندلی را صاف کرد و دسته‌کلید را در مشتش فشرد و نفرت‌بار زمزمه کرد، "یه ارج و قربی نشونت بدم مهندس، که دیگه نتونی سرت رو بالا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    ناصر لعنتی.خداکنه اتفاق بدی نیوفته🤐

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🤐🤐🤐🤐😑😑

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    1

    یعنی میخواد چیکار کنه... 🙃کاش برگرده شوهرش

    ۱ سال پیش
کپی شد!