پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت نود و سوم :
بیپناه نگاهش کردم. نگاهش به جایی در پشت سرم بود. کجا، نمیدانستم.
کویر بودم. یک کویر خشک و تنها. از سردی صورت و کلامش یخ زدم.
- سلام... خوبم.
زبانم نچرخید حتی حالش را بپرسم.
همان میزان که فرهاد سرد بود. لحن بیان او کاملا متمایز با فرهاد، گرم بود. نه تنها با من، بلکه با همه، و این حال روحی خوب و عالی، بدون شک مرتبط با آرزویی بود که کم کم داشت برآورده میشد.
- سلام قسم جون، خ
لطفا صبر کنید...
