پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت نود و دوم :
در باز شد و قامت عمو فرزین بین درگاه در نمایان شد.
سعی کردم، بخندم. هیچکس نمیدانست درد این روزهایم چه بود.
همه چیزم به باد رفته بود و من تهی از هر چیزی که قبلاً داشتم، بودم.
نگاهش رنگ نگرانی به خود گرفت. محبت آمیز وارد اتاقم شد.
- برای شام نمیآی؟
لبخند مصنوعی بر لب نشاندم. تمام تلاشم را کردم همچون این چند وقت که نقاب بی تفاوتی بر صورت داشتم و ذرهای از حال بدم را نمیÚ
لطفا صبر کنید...
