پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت هشتاد و هشتم :
روی پاشنهی کشتی ایستاده بودم. از لنگرگاه فاصله میگرفتیم و نگاه عصیانگرم به فاصلهای که مدام به آن اضافه میشد بود.
قلبم را درست همانجا، جا گذاشته بودم. بی صدا و بغض آلود با عشق وداع میکردم. درونم ماتمکدهای بیش نبود. درد به جانم هجوم آورده بود و تنهایی یک مرد را با تمام جان لمس میکردم. غم نبودنش چه به حال زندگیام قرار بود بیاورد را نمیدانستم. ولی حتم داشتم که روزهای در پیØ
لطفا صبر کنید...
