تو عاشق نبودی به قلم سمیه هرمزی
پارت هشتاد و هشتم :
***
به اتاق خواب که بر می گردم و داوود رو همونجور ولو غرق در خواب میبینم حرصم در مییاد از اینکه گاهی وقتها ریلکس بودنش اعصاب منو ریز ریز میکنه.لب تخت مینشینم و صداش میزنم:داوود!خوابی که هنوز پاشو باید بریم فرودگاه استقبال بابا.
صدای خوابآلودش بیشتر حرصم رودر مییاره
-هنوز خیلی مونده از اول صبح بالای سرمنی.
محکم روی تخت میکوبم و بلند میشم.نگاهی به ساعت میک
لطفا صبر کنید...

م
0فکر کنم همین الان حامله ست،به نظرم هم کامران هم ناهید دوست دارن بهم برگردن ولی براشون سخته فقط ،بخصوص بااین تغییراتی که کردن،ناهید حال روحی و جسمیش خوب شده وکامران سه ساله کسی وارد زندگیش نکرده