پارت هشتاد و هشتم :

***
به اتاق خواب که بر می گردم و داوود رو همونجور ولو غرق در خواب می‌بینم حرصم در می‌یاد از اینکه گاهی وقت‌ها ریلکس بودنش اعصاب منو ریز ریز می‌کنه.لب تخت می‌نشینم و صداش می‌زنم:داوود!خوابی که هنوز پاشو باید بریم فرودگاه استقبال بابا.
صدای خواب‌آلودش بیشتر حرصم رو‌در می‌یاره
-هنوز خیلی مونده از اول صبح بالای سرمنی.
محکم روی تخت می‌کوبم و بلند می‌شم.نگاهی به ساعت می‌ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    فکر کنم همین الان حامله ست،به نظرم هم کامران هم ناهید دوست دارن بهم برگردن ولی براشون سخته فقط ،بخصوص بااین تغییراتی که کردن،ناهید حال روحی و جسمیش خوب شده وکامران سه ساله کسی وارد زندگیش نکرده

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    ❤️🤎🧡💛💚🩵💙💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️