پارت هشتاد و نهم :

تموم این ساعات دارم به این فکر می کنم که چرا دکتر لااقل با دیدن آزمایش های قبلی نظری نداد.داوود داره جلوی موهام رو می‌بافه و من تو ذهنم دارم موهای یه دختر بچه‌ی کوچولو رو می بافم.گونه‌ام رو که می‌بوسه به خودم می‌یام و از تو آینه بهش لبخندی می‌زنم.صدای بلند بابا به گوش می‌رسه که داره مارو صدا می‌زنه تا صبحونه بخوریم.تو‌حال خودمم که بابا دست زیر چون‌ه‌ام می‌ندازه و سرم رو بالا می‌گی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من بالاخره این رمان رو تموم کردم دست نویسنده عزیز دردنکنه .. قصه اشون قشنگ بود.. من انصافا خیلی جاها کنجکاو بودم و داستان رو دوست داشتم. امیدوارم که ناراحت نشید از این نقد من اما به نظرم یکم باید زاویه راویت که بین داوود و افسون جابه جا میشد یا اول پارت مشخص میشد یا حداقل نوع بیان عوض میشد.

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    سلام سعی کردم پارتها هر کدوم مختص به یه شخصیت باشه اما هر کجا با ستاره جدا شده یعنی راوی عوض شده.باز هم چک می‌کنم شاید ناخوداگاه قسمتی از قلم افتاده باشه ممنون از نظر و همراهیتون

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    درکل پارتها هرچی جلوتر میرفت نگارش و متن هم خیلی قویتر میشد. حقیقتا شخصیت موردعلاقه ام داوود بود ..خیلی خوب بود این بشر🥰 واقعا استاد دانشگاهی بود جذاب 😎

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    اون پارتی که افسون رفت دانشگاه عالی بود ..کار اتفاقاتش ندارم و اسپویل نمیکنم اما خیلی خوشم اومده بود از اتفاقات اونجا سرکلاس

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    خانواده افسون رو تااخر رمان اصلا نتونستم درک کنم . خیلی مسخره بودن. هم پدرش هم مادرش دوتا شخصیت ضعیف و اعصاب خرد کن هنوز مادرش بهتر بود. ولی عوضش خانواده داوود عالی بودن..همه حساب شده و به جا

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    هدف نشون دادن این تفاوت هاست که لزوما خانواده های مرفه بلوغ رابطه ندارن.همچین خانواده ای سراغ دارم بنده

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    افسون خودش شخصیتش خوب بود ..یعنی یه کارایی میکرد اعصاب خرد کن ولی خب بازم خوب بود و میتونست نظر مخاطب رو جلب کنه

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    بله شخصیت مستقلی داشت خب

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    راستین که کلا خیلی یه جوری بود .. .فقط بحث و دعوا و مزاحمت.. بعد جالبه هرباری افسون پاشو گذاشت یه جایی تنها این بشر بود. همینش خیلی اثرش و کم کرده بود. به نظرم کمتر میومد اما جدی تر بهتر بود.

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    خب راستین در واقع فکر می‌کرد چیزی مه برای اون بوده نباید نصیب داوود بشه.این اتفاق بخاطر این بود که رعنا بعدا نامزد داوود سد در حالیکه راستین عاشقش بود.بکجور حس تنفر

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    خواهر راستینم اسمشو یادم نیست ولی اون اصلا خیلی یهویی بهش اشاره شد و اومد تو داستان و رفت . بعد اون قضیه هما گفتن خالهه به افسون اونم اصلا نفهمیدم هما کی بود و چه تاثیری داشت

    ۳ ماه پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    سلام.افسون جواب می ده خاله من همای از دست رفته‌ی تو نیستم.یعنی خاله‌ نیلوفر دختری به اسم هما داشته و از دست داده.خاله جای دخترش افسون رو هما صدا می‌زده

    ۲ ماه پیش
  • م

    1

    خیلی رمان قشنگی بود،خسته نباشید نویسنده عزیز 🙏💚

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • صدف

    1

    پایان خسته نباشد نویسنده

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • موسوی

    0

    قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • ارزو

    3

    ممنون از نویسنده عزیز خیلی رمان جالب وخواندنی بودعالی بود

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون که تا پایان بنده رو همزاهی کردین.

    ۲ سال پیش
  • منیره

    3

    داستان جالبی بود و عالی نگارش خوبی هم داره ممنون از قلم زیباتون

    ۲ سال پیش
  • ستی

    3

    عالی بود دستت درد نکنه

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۲ سال پیش
  • نا

    3

    ممنون نویسنده عزیز رمان قشنگی بود ولی حیف که زود تموم شد

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما دیگه پارتها رو طولانی گذاشتم تا مخاطب زیاد هم منتظر نمونه

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    3

    ممنون نویسنده عزیز بسیار زیبا بود💖💖

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️