تو عاشق نبودی به قلم سمیه هرمزی
پارت هشتاد و ششم :
به خونه که میرسم افسون در حال حرف زدن با گوشی برام دست تکونمی ده.میون حرفهاش که اسم آذر رو مییاره می فهمم داره با جاری جونش حرف میزنه.خداحافظی می کنه و من خسته روی تخت میشینم.عینکم رو که بعد از مدتها از دیروز می زنم روی پاتختی میذارم.کنارم میشینه و من چشمهام رو میمالم.سرم از بس فکر های جور و واجورتو مغزم رژه می ره درد می کنه.
-آذر بود زنگ زده بود.ناراحت بود میگفت باهات بد
لطفا صبر کنید...

م
2چقدر کثافت ولجن افشار،این زنه خوب دوروزه صاحب بچه ها شده ،داوود احمق بجای تهدید خودت زنگ بزن صدوده تا حداقل بچه ها و طلاق مارال رو بگیرین