پارت هشتاد و ششم :

به خونه که می‌رسم افسون در حال حرف زدن با گوشی برام دست تکون‌می ده.میون حرف‌هاش که اسم آذر رو می‌یاره می فهمم داره با جاری جونش حرف می‌زنه.خداحافظی می کنه و من خسته روی تخت می‌شینم.عینکم رو که بعد از مدتها از دیروز می زنم روی پاتختی می‌ذارم.کنارم می‌شینه و من چشمهام رو می‌مالم.سرم از بس فکر های جور و واجورتو مغزم رژه می ره درد می کنه.
-آذر بود زنگ زده بود.ناراحت بود می‌گفت باهات بد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    چقدر کثافت ولجن افشار،این زنه خوب دوروزه صاحب بچه ها شده ،داوود احمق بجای تهدید خودت زنگ بزن صدوده تا حداقل بچه ها و طلاق مارال رو بگیرین

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    🤗🤗

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!